آسمان بی ستاره!
ای کاش از آن شب پرستاره ، تنها نیم ستاره اش در این اثر دیده میشد! متاسفانه وینست دوست داشتنی به هیچ وجه دوست داشتنی نیست! سازندگانش بیشتر پز تکنیکش را میدهند که البته کار بسیار دشواری هم بوده و زمان بر والبته کشیدن هر فریم نقاشی با رنگ روغن تجربه ای جدید در دنیایی انیمیشن محسوب میشود. اما سوال اینجاست تمام این زحمت ها به چه قیمتی صورت گرفته؟ مثل اینکه کارگردانان اثر دوروتا کوبیلا و هیو ولشمن نمی دانند که دارند در مدیوم انیمیشن کار میکنند. باید توجه کرد وجه تفاوت انیمیشن و فیلم زنده در اعجاز و شکستن قوانین فیزیک است. مشکل اینجاست که سازندگان فکر میکنند که اگر مثلا با سبک ونگوگ فریم به فریم اثر را نقاشی کنند ما را به ونگوگ و کارهایش نزدیک میکند این توهم در فیلم زنده با دوربین روی دست شکل گرفته که فیلم ساز فکر میکند اگر دوربین روی دست باشد و از نقطه نگاه کاراکتر باشد پس دارد ما را به او نزدیک میکند که اصلا اینطور نیست. صرف یک تکنیک احساس را منتقل نمیکند و نمیتواند مخاطب را به درون خود بکشد مگر آن که فرم اثر به درستی شکل بگیرد و همه در خدمت داستان قرار گیرند.

برگردیم به همان بخش اعجاز انگیز انیمیشن ها مشکل اینجاست که اگر میشود یک برگ را از روی زمین بلند کرد چرا باید انیمیشن آن را ساخت؟ مگر آنکه آن برگ بعد از بلند شدن از زمین تبدیل به یک پرنده یا موجودی عجیب و خیالی شود در غیر این صورت وقتی میتوان با هزینه ، زحمت و زمان کمتر اثر را به صورت فیلم زنده ساخت چرا باید دست به ساخت انیمیشن زد؟ این چیزی است که در بسیاری از انیمیشن هایی که سعی میکنند به سمت داستانی رئال روند برایم عجیب است. و این ایراد بسیار بزرگی برای یک انیمیشن محسوب میشود. مشکل بعدی آنکه نه تنها اثر به هیچ وجه بچه های کم سن و سال را جذب خود نمیکند که بلکه به حدی پر دیالوگ و خسته کننده است که حتی بسیاری که به دنبال سرگرمی هستند انیمیشن برایشان خسته کننده میشود. تمام داستان در مورد چگونگی مرگ ونگوگ است که وسیله ی این جستجو یک نامه است و ما را با شخصیتی به نام ارماند رولین به دنبال آن میبرد که در آخر، سوال ، سوال باقی میماند ، اگر قرار است اثری بیوگرافی ببینیم باید دغدغه ها و بخش مهم شخصیت نشان داده شود نه قصه ای که مبنای آن هیچ است ، که نه درونیات شخصیت را نشان میدهد و نه هیچ سرگرمی در آن وجود دارد که مخاطب بخواهد آن را تا آخر با اشتیاق دنبال کند. و البته تعلیق هم وجود ندارد تنها ابهامی که در مورد مرگ ونگوگ وجود دارد ، ابهام میماند و یک سوال بی جواب که البته با بی جواب بودنش مشکلی ندارم با چگونگی نشان دادنش و در واقع فرم کار است که مشکل دارم.

ریتم اثر مشکل دارد و ذات داستان ، ونگوگ در فلش بک ها نشان داده میشود و بیش از آن که به خود او بها داده شود از چگونگی رفتار دیگران با او میگوید و حال آنکه احساسی که ونگوگ از این رفتار ها میگرفته به خود مخاطب واگذار میشود در حالی که مدیوم تصویر مطلق است و باید قاطع حرفش را بزند بنظر میرسد این شیوه ی روایت از عدم شناخت درست سازندگان از ونگوگ بوده هرچند سعی کردند که در اجرا ی کار با تکنیک این ضعف ها را پوشش دهند با این حال شیوه روایت و شخصیت پردازی ها به حدی بی رمق هستند که به جای آنکه مارا به درون خود بکشند بدتر از خود دور میکند.
در آخر میتوان گفت وینست دوست داشتنی بیش از آن که ادای احترامی به ونگوگ و آثارش باشد و یا دغدغه هایش را نشان دهد بیشتر تجربه ای در باب تکنیک است که حسی امپرسیونیسمی را در اجرا میدهد که البته نمونه قدرتمند تر آن در انیمیشن های الکساندر پتروف که بر روی شیشه بنا شده بود وجود دارد با این حال این وینست دوست نداشتنی! نه توان سرگرم کردن دارد و نه زدن حرف عمیق و نه اصول انیمیشن را رعایت میکند و البته بیش از آن که ما را به یاد نقاشی شب پرستاره و اعجاز آن بیاندازد بیشتر چیزی شبیه به نقاشی غم ونگوگ را تداعی میکند که از یک منظر غم انگیز تر است و آن اینکه اثری بد در مورد یک نقاش بزرگ ساخته شد. به نام وَنسان وَن گوگ
امتیاز: 4/10
موضوعات مرتبط: نقد انیمیشن
برچسب ها: Loving Vincent , نقد
.: Weblog Themes By Pichak :.